دين و آزادى در تناقضى غير قابل آشتى

 

مظفر محمدي
mozafar50@yahoo.com

ايران شاهد يک تحول سياسى است. طيف وسيع نيروهاى سياسى از سرنگونى طلب تا طرفداران تغيير و يا اصلاح رژيم در تحولات کنونى و آتى ايران دخيل و سهيم اند.

دراين اوضاع و احوال مکان سرنگونى طلبى مشخص است. در ميان جريانات سياسى در اپوزيسيون ،کمونيسم کارگرى و بورژوازى پروغرب در اين طيف قرار دارند. پايه اجتماعى اين دو جريان اکثريت عظيم مردم ايران است که خواهان رفع تبعيض و استثمار نيروى کار، لغو آپارتايد جنسى و رهايى فرهنگى و خلاصى از قوانين شرعى و ارتجاع و استبداد مذهبى از طريق سرنگونى رژيم اسلامى اند.

دو جريان چپ ( کمونيسم کارگرى) و راست (بورژوازى پروغرب) با وجود اشتراک در مساله سرنگونى رژيم، دو جريان کاملا متفاوت در برنامه، اهداف و در رابطه با مساله آزادى و برابرى و نوع حاکميت واداره جامعه اند. اما در اين يادداشت کوتاه قصد من پرداختن به تفاوتهاى اين دو جريان اصلى اجتماعى نيست. در اين تحولات نيروى ديگرى وجود دارد که از اپوزيسيون درون رژيم شامل ٢ خرداديها و بقاياى آنها، ملى- مذهبى ها و اصلاح طلبان رنگارنگ و غيره تشکيل ميشود.

اين طيف اپوزيسيون را احزاب سنتى تر مانند حزب توده، جبهه ملى و بخشهايى از چپ سنتى مانند اکثريت و راه کاگر (که همواره تلاش کرده اند در تحولات سياسى و شکافهاى درونى رژيم جايى براى خود بيابند) و سپس دوخرداديها تشکيل ميدهند. با شکست ٢ خرداد کل اين جريان دچار بحران و سردرگمى و بى هويتى سياسى است. اينها جرياناتى سيال و غيرپايدار در تحولات کنونى ايران هستند که کارشان کنترل جنبشها و خواستهاى مردم و نجات رژيم از بحران و از تهديد انقلاب از پايين است.

اين طيف اپوزيسيون رژيم در منگنه فشار مردم از پايين و مخالفت جناح ديگر رژيم از بالا قرار گرفته اند. از طرفى موج سرنگونى خواهى مردم با خواستهاى روشن سکولاريسم، مدرنيسم غربى، آزادى و سوسياليسم ميرود به حکومت مذهب و اسلام سياسى خاتمه داده و آن را از ريشه بکند و از طرف ديگر جناح قدرتمند تر رژيم با هر گونه دستکارى رژيم مخالفت کرده و براى حفظ قدرت سياسى و منافع سرمايه دارانه آن با چنگ و دندان از خود دفاع ميکند و از هيچگونه جنايت و کشتارو اعدام دريغ نميکند.

اصلاح طلبان و طرفداران به اصطلاح پروسه تغيير مسالمت آميز تلاش ميکنند بين خواستهاى مردم از پايين که سرنگونى بى چون و چراى رژيم است با منافع رژيم اسلامى آشتى برقرار کنند. اسلام را به اصطلاح انسانيش کنند، اسلام را دمکراتيزه کنند، (عرض) يا شاخ برگهايش را بزنند و (ذات) يا اصل آن را نگه دارند. براى اين کار تلاش بيوقفه اى شروع شده است و حتى کسانى سر خود را در اين راه هم به باد داده اند. تجارب اين تلاشها از دوره رفسنجانى تا حالا چنين است:

رفسنجانى با ناديده گرفتن شعار رهبرش خمينى که گفت اقتصاد زير بناى خر است آمد و گفت پيروزى اسلام در گرو پيشرفت اقتصادى است ولى در عمل با تناقض اسلام و رفاه برخورد و طرح او شکست خورد. خاتمى و ٢ خرداد آمدند و گفتند نجات اسلام و جمهورى اسلامى در گرو اين است که مردم آزاد باشند و به جوانان و زنان و مردم وعده دخالت در سرنوشتشان را داد و آن را مردمسالارى ناميد. به دنبال اينها تئوريسين هاى تز آشتى دين با سکولاريسم و دمکراسى، از قبيل سروش و همکارانش اصطلاح دمکراسى دينى و مردمسالارى دينى را کشف کردند.

در اين گيرودارموجى از فعاليتهاى روشنفکرى و سياسى و هنرى و ايجاد نشريات و نهادهاى غير دولتى در ميان اقشار مختلف مردم از جوانان و زنان و ديگر اصناف مردم شروع شد و از طرف ديگر با استفاده از اين فرصت موج قانون شکنى و به اصطلاح نافرمانى مدنى از پايين که اساسا ٢ خرداد براى مهار آن بوجود آمد تشديد يافت. مردم فشارشان و به اصطلاح زياده خواهيشان را بيشتر کردند. خاتمى و ٢ خرداد در منگنه اين فشار ها ابتدا به مردمسالارى دينى و سپس وفاق ملى خزيد اما سرانجام در منگنه فشار خواستهاى مردم از پايين و مقاومت اسلامى همکارانش در جناح مخالف و تناقض آشکار اسلام و آزادى با شکست و ناکامى مواجه شد.

٢٤ سال حکومت اسلامى در ايران بطور کلى و اين تجارب به همه نشان داد که اسلام و رفاه و خوشبختى و اسلام و آزادى در تضاد و تناقض بى چون و چرا قرار دارند و تنها با حذف آن و با کوتاه کردن کامل دست مذهب از زندگى مردم ميتوان به رفاه و خوشبختى و آزادى رسيد.

با وجود اين جبهه اصلاح طلبى و تغيير مسالمت آميز و تلاش براى تلفيق اسلام و آزادى کماکان به حيات خود در داخل و خارج کشور ادامه ميدهد، چرا؟

اين که اين آقايان دل از مذهب و اسلام نميکنند و سر راست دنبال آزادى و انسانيت و تمدن و قوانين مدنى و عرفى جامعه حتى آنطور که در دنيا مورد قبول بشريت متمدن قرار دارد نميروند چند دليل اساسى دارد:

يکى اين است که احزاب و جريانات و فعالين اين جبهه خود بخشى از رژيم اسلامى اند و منافعشان تنها در حفظ مبانى و اصول اسلامى و حاکميت بر اين مبنا است. بخش اعظم اينها چه به مثابه احزاب و چه افراد، از همان آغاز سرنوشتشان را به اين رژيم گره زده، از بينانگزاران و فعالين نهادها و قوانين سرکوبگر آن بوده اند، بخشى از اينها جاسوس، زندانبان و شکنجه گر و شريک جرم رژيم در اعدام و سنگسار بوده و کشاندن زنان به زير حجاب اجبارى و آپارتايد جنسى و در تحميل بيکارى ميليونى و نگه داشتن دهها ميليون خانواده ايران زير خط فقر و در نسل کشى و هر گونه جنايت اين رژيم سهيم و دخيل بوده اند. خاتمى مشاور جنگى خامنه اى است که دهها هزار کودک و دانش آموزش مدارس را روى مين فرستادند و بقيه از مسوولان وزارت اطلاعات و دستگاههاى تبليغى و قضايى و پليس و زندان رژيم بوده اند. موجوديت اين نيروها و نهادها و افراد به حيات جمهورى اسلامى گره خورده است. حتى اگر اينها عليه گذشته شان و عليه رژيمشان قيام و انقلاب هم بکنند هنوز مردم دست از سرشان بر نميدارد. اينها مجرمين تاريخ هستند و مردم آنهارا به دادگاههاى مردمى ميکشانند.

دليل دوم اين است که منافع سياسى ومادى و شخصى اين طيف هم به حفظ اين رژيم گره خورده است. خيلى از آنها از آخوند تا غير آخوند و وزير و وکيل و تاجرشان سهم بى چون و چرايى در خوان يغماى جمهورى اسلامى دارند. با رفتن رژيم جيب اينها خالى و کرسيهايشان را از دست ميدهند.

رژيم اسلامى در حال فروپاشى است. آيا اين طيف ميانى که ميخواهد جمهورى اسلامى را با تعديلات و تغييراتى در آن و از طريق مسالمت نگه دارد شانسى در کسب قدرت در تحولات ايران و در جريان فروپاشى رژيم دارد؟ تلاش هر دو طرف جناحهاى درون رژيم برخلاف آنچه که مخالفان خشونت توقع دارند چندان هم مسالمت آميز نيست. اما تعيين تکليف اين صفبندى درونى زمانى ميشود که نيروهاى سرکوبگر جمهورى اسلامى در تداوم رويارويى کنونى با مردم و در يک جبهه با تعرض متقابل مردم به هزيمت ميافتند وآنوقت است که نيروهاى درون رژيم بدر مسير چاره جويى تلاش ميکنند کليت رژيم و نهادها و ارتش و چارچوب سرمايه دارى سيستم را نجات بدهند و تغييرات مورد نظر شان را جامه عمل بپوشانند. اما سوال اين است که آيا مردم به اينها مجال نفس تازه کردن و حفظ نظام سرمايه دارى و حاکميت متکى بر دستگاههاى سرکوب و پليس و ارتش دست نخورده و غيره شان را به آنها خواهد داد؟ بطور قطع نه. در چنين موقعيت انقلابى حد اقل خواست مردم حذف کامل مذهب و دخالتش در زندگى مردم برقرارى جامعه اى سکولار و مبتنى بر آزادى بى قيدوشرط سياسى و برابرى زن و مرد خواهد بود.

نيروهاى اجتماعى از چپ و راست که در جريان فروپاشى رژيم در راس جنبشهاى اجتماعى قرار ميگيرند هر کدام به اجراى برنامه و نقشه خود ميپردازند. در اين گيرو دار شانس بقاياى رژيم و حاميان و همکاران آنها براى حفظ وبازسازى نظام حتى بدون مذهب آن هم وجود ندارد. فرض کنيم در جريان فروپاشى و براى جلوگيرى از نابودى کل نظام يکعده از همين آقايان اصلاح طلب امروز آمدند و به مردم گفتند، صبر کنيد ما آقا را ميفرستيم قم که ما را راهنمايى کنند، حجاب ديگر اجبارى نيست، مردم ميتوانند موزيک گوش کنند و جوانان ميتوانند برقصند اما مواظب مقدسات مردم (بازهم مذهب ) باشيد و ... اما آيا مردم از آنها قبول خواهند کرد؟ آيا مردم ايران به يک "کارزاى" ديگر و تغييراتى مانند رژيم اسلامى طالبان در افغانستان رضايت خواهندداد؟ تلاش همه تئوريسينهاى اصلاح و تغييير رژيم در همين راستا است. ببينيد:

سروش سردمدار دمکراسى دينى است و ميگويد (اصل) ذات دين خوب است و باورهاى مردم است و از آن گريزى نيست اما (عرض) يا چيزهايى که به آن اضافه شده و تفسيرهاى مختلف از آن بد است و بايد قيچى شوند. اکبر گنجى اما گامى فراتر رفته و کل اسلام را براى حکومت کردن شايسته نميداند. اما مخالف مذهب نيست و مسلما ايشان هم به مذهب به عنوان مقدسات و باورهاى مردم اعتقاد دارند و در فرداى جمهوريشان مذهب را از پنجره وارد دخالت در زندگى مردم و در آموزش و پرورش و روابط زن و مرد خواهند کرد... در واقع هدف همه اين طيف از احزاب و جريانات و شخصيتها و نهادهايشان يکى است. و آن ممانعت از انقلاب مردم تحت عنوان مخالفت با خشونت و حفظ نظام سرمايه دارى و رژيم اقليت بالاسر مردم حتى اگر پاى انتخابات و پارلمان و دولتى هم به ميان بيايد است. دولتى از نوع کارزاى در افغانستان، ابتدا موقت و بعد از چند ماه يا سال انتخاباتى کذايى از همان نوع مرسومش در زمان شاه يا رژيم اسلامى و يا افغانستان پس از طالبان! اينها چه در تئوريهايشان و چه در عمل از دخالت دين و شرع در زندگى مردم به عنوان باورهاى مردم دست بردار نيستند. اما حقيقت چيز در جاى ديگر است.

تلاش جناحهاى رژيم و همه جريانات وابسته به هر دوطرف براى نجات اسلام نه از سر مسلمان بودن و ايدئولوژيک بودن خودشان و يا احترام به باورهاى مردم است. خامنه اى بيشتر از خاتمى و يا گنجى و سروش مسلمان نيست. اسلام به مثابه ايدئولوژى و باور خودشان يا مردم هيچگاه مورد نظر رفسنجانى و آقازاده ها نبوده و نيست. به اينها نميتوان گفت آخوند، سکت يا مسلمان ايدئولوژيک. اينها بخشى از بورژوازى ايران هستند که شاخه وسيع و عظيمى از منابع و شرکتهاى توليدى و بنگاههاى تجارى و معاملاتى را در انحصار خود دارند و يک شعبه مافيايى در اقتصاد سرمايه دارى ايران اند.

اسلام براى اينها يک ابزار است. يک ابزار ايدئولوژيک نه يک باور صرف. نه تنها در ايران امروز بلکه در جهان هم مذهب يکى از ابزارهاى جانبى جامعه سرمايه دارى است، نه باورهاى پايدار مردم. همواره بازتوليد ميشود و کسانى از آن نفع ميبرند. امروز ديگر کسى به اسلام ناب محمدى باور ندارد. اسلام به مثابه ايدئولوژى مدتها است گنديده و پوسيده است. جمهورى اسلامى و طالبان اوج اين گنديدگى و بى آبرويى اسلام هم به مثابه ايدئولوژى و هم قوانين شرعى و مقررات دينى است.

تناقض و تضاد مذهب و اسلام با آزادى و برابرى کشف تازه اى نيست و به تجربه جمهورى اسلامى و طالبان احتياج نداشت. بيش از نيم قرن است در همين ايران و خاورميانه که مرکز تحرکات اسلامى است، مردم براى سکولاريسم و عليه دخالت مذهب مبارزه کرده اند جنبشهاى عظيم اجتماعاتى از قبل و بعد از دوره مشروطيت به سکولاريسم و آزادى و برابرى نظر داشته اند. بيش از نيم قرن است ايران جامعه اى سکولار و مدرن و طرفدار تمدن و زندگى جوامع پيشرفته غربى است.

اسلامى ناميدن جامعه ايران يک حرف پوچ و يک دروغ بيشرمانه است. علاوه بر تاريخ، جوانان امروز ايران را که ٦٠٪ جمعيت ايران هستند ببينيد. اين جمعيت عظيم عليرغم دو دهه اختناق و تحميق و سرکوب جمهورى اسلامى هيچ تعلق خاطرى به مذهب و اسلام ندارند. اينها در زندگى روزمره شان، در لباس پوشيدن، در تفريح و در مناسبات بين پسر و دختر و زن و مرد الگوى غرب را مد نظر دارند و اين را به خيابانها و مجامع عمومى هم برده و عقب نشينى چشمگيرى به رژيم اسلامى تحميل کرده اند. به آمارهاى خود رژيم نگاه کنيد:

حجت الاسلام زم عضو شوراى شهر تهران در آمارى در سال ٢٠٠٠ چنين ميگويد:

٧٣٪ مردم نماز نميخوانند، ١٧٪ بعضى وقتها نماز ميخوانند، منکرات ٦٣٥٪ زياد شده. علاوه بر آن اين عضو رژيم اذعان ميکند که ٣ميليون بيکار و ١٠٠ هزار زندانى مواد مخدراند. ٦ ميليون معتاد وجود دارد، سن اعتياد ١٨ سال است و در عرض يک سال ٢ ميليون و دويست هزار پرونده به دادگسترى رفته است. سن و سال فحشا در عرض يکسال از ٢٧ سال به ٢٠ سال پايين آمده است. ١٢ ميليون زير خط فقر زندگى ميکنند....

بدون اين آمار هم حال و وضع اسلام به مثابه ايدئولوژى و باورهاى مردم روشن است. هيچگاه تاريخ ايران به اندازه اين دو دهه شاهد نفرت مردم از مذهب و اسلام نبوده است. تلاش براى نجات اسلام از جانب اصلاح طلبان و طرفداران تغيير رژيم از راه مسالمت و تئوريسينها و روشنفکرانشان تلاشى عبث و بيهوده است. اين کشتى زواردر رفته و در حال غرق را نميتوان نجات داد. نه اسلام به مثابه ايدئولوژى باورهاى ثابت مردم ايران است و نه اسلام سياسى شيوه قابل قبول مردم براى اداره جامعه!

تلاش اين ها براى سکولار کردن دين، دمکراتيزه کردن اسلام و چهره انسانى دادن به دين و نجات آن از زير ضرب مردم خودفريبى محض است. اينکه اسلام قابليت سکولار شدن دارد، ميشود اسلام را دمکراتيزه کرد، يا هر گونه جراحى و جرح وتعديل در اسلام تنها براى منحرف کردن اذهان ومبارزات مردم و نجات جمهورى اسلامى اند و محکوم اند. مردم راه سرراست ترى براى رهايى خود از جهنم اسلامى دارند و آن سرنگونى اين رژيم و برقرار کردن جامعه اى سکولار، ازاد و برابر است. اين راهى است که کمونيسم کارگرى پيش پاى جامعه ايران قرارداده، براى آن ميکوشد و مردم ايران را براى تحقق آن دور پرچم حزب و يک دنياى بهتر آن فرا ميخواند.